قرار بود نويسنده بشم. يعني شدما ولي خب يه جورايي عجيب و غريب...
هيچ وقت دوست نداشتم كار نيمه تموم يه نفر ديگه رو تموم كنم، ولي ايندفعه مجبورم! بايد اين كار رو انجام بدم. بخاطر خيلي ها... ولي نميدونم چطور بايد اين دو فصل باقي مونده از كتاب رو تموم كنم! اگر شما جاي من بوديد چه كار ميكرديد؟ دوست داشتيد آخر اين داستان چطور تموم بشه؟ چه رنگي؟ سفيد؟ خاكستري؟ سياه؟ يا شايد قرمز؟!
چند وقته همه ميگن پيشگو تو چرا غمگيني؟ ناراحتي؟ چرا توي خودتي؟
من... گيجم! منگم! نميدونم چطور بايد از اين برزخ كه باعث و باني اون من نبودم بيرون بيام. با اين كه ميدونم آخر اين داستان يا سياه تموم ميشه يا قرمز اما دلم ميخواد زودتر تموم بشه... نااميد و غمگين و ناراحت هم نيستم، فقط يه حس خاصه كه نميتونم به زبون بيارمش... يه حس بين شادي و غم، يه حس كه مدتهاست دارم باهاش كلنجار ميرم، حتي تنهايي هم نتونست اين حس رو از من دور كنه... يه حس با يه عالمه علامت سوال كه هر چي بيشتر دنبال جواب هاشون ميگردم، تنها تعدادشون بيشتر ميشه!
به هر حال اين حس هم حالا داره ميشه جزئي از زندگي من. بايد باهاش كنار بيام. ديگه وقت زيادي برام باقي نمونده. بايد عجله كنم، اين دو فصل باقي مونده بايد تموم بشن...
2007/09/22
2007/08/07
آرامش در نابودي
ميگن : توي نابودي آرامش هست...
و من الان در آرامشم... مدتهاست كه در آرامشم. يه آرامش خاص با يه احساس غريب كه هيچ وقت تا حالا توي زندگيم تجربه اش نكرده بودم.
يه حس ملس...
رضايت و دلخوري...
اميد و بي قراري...
با يه دنيا سؤال بي جواب. سؤالهايي كه شايد هيچ وقت پرسيده نشن!
...
يواش يواش تكه هاي شكسته وجودم رو جمع و جور ميكنم، اين تكه ها با اون تكه هايي كه اين طرف و اون طرف پيدا كرده بودم دارن پازل رو تكميل ميكنن...
يادش بخير... بچگي هامو ميگم. وقتي پازل ميخريدم شبانه روز مي نشستم پاش تا تموم بشه، با چه شور و شوقي تكميلش ميكردم. تازه وقتي تموم ميشد ميبردم و به همه نشونش ميدادم.
اما اين يكي فرق ميكنه... دلم نميخواد اين پازل رو كسي ببينه. ميخوام هميشه و تنها براي خودم بمونه.
...
الان بيشتر از هر وقت ديگه اي دلم ميخواد كتاب بخونم و فيلم ببينم. اين دو تا تنها كارهايي هستن كه باعث ميشن پي ببرم! به خيلي چيزها...
البته يه كار ديگه هم هست كه كسي خبر نداره، شايد فقط يه نفر… اونجا هم بايد برم... خيلي وقته نرفتم.
...
راستي قراره نويسنده بشم!
و من الان در آرامشم... مدتهاست كه در آرامشم. يه آرامش خاص با يه احساس غريب كه هيچ وقت تا حالا توي زندگيم تجربه اش نكرده بودم.
يه حس ملس...
رضايت و دلخوري...
اميد و بي قراري...
با يه دنيا سؤال بي جواب. سؤالهايي كه شايد هيچ وقت پرسيده نشن!
...
يواش يواش تكه هاي شكسته وجودم رو جمع و جور ميكنم، اين تكه ها با اون تكه هايي كه اين طرف و اون طرف پيدا كرده بودم دارن پازل رو تكميل ميكنن...
يادش بخير... بچگي هامو ميگم. وقتي پازل ميخريدم شبانه روز مي نشستم پاش تا تموم بشه، با چه شور و شوقي تكميلش ميكردم. تازه وقتي تموم ميشد ميبردم و به همه نشونش ميدادم.
اما اين يكي فرق ميكنه... دلم نميخواد اين پازل رو كسي ببينه. ميخوام هميشه و تنها براي خودم بمونه.
...
الان بيشتر از هر وقت ديگه اي دلم ميخواد كتاب بخونم و فيلم ببينم. اين دو تا تنها كارهايي هستن كه باعث ميشن پي ببرم! به خيلي چيزها...
البته يه كار ديگه هم هست كه كسي خبر نداره، شايد فقط يه نفر… اونجا هم بايد برم... خيلي وقته نرفتم.
...
راستي قراره نويسنده بشم!
2007/05/13
بهترين باش
بهترين باش.......
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.
اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،
اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و
چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
در اين دنيا براي همه كاري هست
كارهاي بزرگ
كارهاي كمي كوچك
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش
با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند هر آنچه كه هستي، بهترين باش
داگلاس مالوچ
اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي باش.
ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه روييده.
اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،
اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و
چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر كن
اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش
ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه
در اين دنيا براي همه كاري هست
كارهاي بزرگ
كارهاي كمي كوچك
و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از دسترس نيست.
اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش
اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش
با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند هر آنچه كه هستي، بهترين باش
داگلاس مالوچ
2007/03/22
سال نو
چرا من اینجوری شدم؟
هان؟
تو بگو... چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟
نمی دونم... شاید...
از کی؟
نمیدونم . الان چند سالی میشه که دیگه نو شدن سال برام معنی نداره. دیگه ذوق و شوقی ندارم. نه اینکه فکر کنی آدم گوشه گیری شدما. نه! اتفاقا خیلی هم پر جنب و جوش تر شدم اما... اما یه جوری شدم. با چیزهایی که همه شاد میشن شاد نمیشم. برای خودم شادیهای خودمو دارم.
مثلا چی؟
هنوزم هر وقت یکی بهم میگه دیوونه! کلی ذوق میکنم...
دلم میخواد سال که نو میشه یه اتاق بهم بدن. یه اتاق کوچولو اون بالا بالاها بین ستاره ها... فقط همین...
پیوست : یکی از بچه های قدیم وبلاگ نویس یه سایتی رو راه اندازی کرده به نام کارگاه طراحی قالب. توی این سایت می تونید قالبهای رایگان قشنگی رو برای وبلاگتون دانلود کنید.
هان؟
تو بگو... چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟
نمی دونم... شاید...
از کی؟
نمیدونم . الان چند سالی میشه که دیگه نو شدن سال برام معنی نداره. دیگه ذوق و شوقی ندارم. نه اینکه فکر کنی آدم گوشه گیری شدما. نه! اتفاقا خیلی هم پر جنب و جوش تر شدم اما... اما یه جوری شدم. با چیزهایی که همه شاد میشن شاد نمیشم. برای خودم شادیهای خودمو دارم.
مثلا چی؟
هنوزم هر وقت یکی بهم میگه دیوونه! کلی ذوق میکنم...
دلم میخواد سال که نو میشه یه اتاق بهم بدن. یه اتاق کوچولو اون بالا بالاها بین ستاره ها... فقط همین...
پیوست : یکی از بچه های قدیم وبلاگ نویس یه سایتی رو راه اندازی کرده به نام کارگاه طراحی قالب. توی این سایت می تونید قالبهای رایگان قشنگی رو برای وبلاگتون دانلود کنید.
2007/02/27
خسته نشو
سنگی که طاقت ضربه های تیشه رو نداره
تندیسی زیبا نمیشه...
فقط یه بار فرصت داری!
تا از وجودت تندیس بسازی
پس از زخم تیشه خسته نشو...
روزی ده بار این اس ام اس رو میخونم...
میشنوی
خسته نشو.
گفتم که خسته نمیشم, هیچ وقت...
دلم میخواد برگردم. دوست دارم هر روز بنویسم اینجا. خیلی حرفا دارم که باید بگم... سنگین شدم.
تندیسی زیبا نمیشه...
فقط یه بار فرصت داری!
تا از وجودت تندیس بسازی
پس از زخم تیشه خسته نشو...
روزی ده بار این اس ام اس رو میخونم...
میشنوی
خسته نشو.
گفتم که خسته نمیشم, هیچ وقت...
دلم میخواد برگردم. دوست دارم هر روز بنویسم اینجا. خیلی حرفا دارم که باید بگم... سنگین شدم.
2007/01/01
شب سرد زمستونی
آهای تنهایی ...
با تو ام, با تو که اینجا توی این اتاقک تاریک و سرد نشستی کنار پنجره...
به چه چیزی فکر میکنی؟
به فردا...
به امروز... که مسافر کوچه های تنهاییت از یه سفر دور برگشت...
یا شاید هم به دیروزی فکر میکنی که توی رویای ستاره ها غرق شده بودی...
شاید هم به اتاق و تاریک و سردت فکر میکنی , به پنجره ای که بخار گرفته , به ستاره هایی که از پشت این پنجره بخار گرفته زیباتر دیده میشن...

به چه چیزی فکر میکنی توی این شب سرد زمستونی , تنها ... ؟
با تو ام, با تو که اینجا توی این اتاقک تاریک و سرد نشستی کنار پنجره...
به چه چیزی فکر میکنی؟
به فردا...
به امروز... که مسافر کوچه های تنهاییت از یه سفر دور برگشت...
یا شاید هم به دیروزی فکر میکنی که توی رویای ستاره ها غرق شده بودی...
شاید هم به اتاق و تاریک و سردت فکر میکنی , به پنجره ای که بخار گرفته , به ستاره هایی که از پشت این پنجره بخار گرفته زیباتر دیده میشن...

به چه چیزی فکر میکنی توی این شب سرد زمستونی , تنها ... ؟
2006/12/12
هر روز ابديت را در خود دارد
"راز آينده در اكنون است ؛
اگر به اكنون توجه كني، مي تواني آنرا بهتر كني و اگر اكنون را بهتر كني ، آن چه پس از آن رخ مي دهد هم بهتر ميشود.
آينده را فراموش كن و هر روز زندگي ات را با تعاليم شرع مقدس و اعتماد به لطف پروردگار به فرزندانش زندگي كن.
هر روز ابديت را در خود دارد."
اگر به اكنون توجه كني، مي تواني آنرا بهتر كني و اگر اكنون را بهتر كني ، آن چه پس از آن رخ مي دهد هم بهتر ميشود.
آينده را فراموش كن و هر روز زندگي ات را با تعاليم شرع مقدس و اعتماد به لطف پروردگار به فرزندانش زندگي كن.
هر روز ابديت را در خود دارد."
اشتراک در:
پیامها (Atom)
